Tuesday, December 13, 2011

مرور کردن شادمانی های مشترک

صندلی های لهستانی، بنجامین ِ بن سای شده، سری تاریخ بیهقی، کیک شکلاتی سیتی سنتر، پیراهن گل بهی، میز مطالعه ی راحتی، کشتن مرغ مقلد، «ای صبا با تو چه گقتند که خاموش شدی....»، کاپشن کرم رنگ، دیافراگم بسته دیافراگم باز، گیره ی مخصوص سرخ کردن، خوردن کالباس تنوری، «باران! بر خاک پاکت زرینه تاکت جان می بخشد...» و...


اینها برای من شادمانی های مشترک کوچکی هستند. برای این می نویسم مشترک که تجربه ی درک همه ی اینها تجربه ای است قائم به زندگی با بهزاد ، بهانه اند شاید، ولی به هر حال لذت بخش اند.
گاهی فقط برای دیدن همین صحنه از خواب بیدار می شوم. صبح ها حوالی ساعت هفت و نیم، هشت. زمانی که آقتاب روی سرامیک ها و فرش خودش را سرانده. تماشا می کنم و دوباره بر میگردم توی رختخواب....

No comments: