Wednesday, December 14, 2011

جایی که حق نداری حواست نباشد

روزی که بی بی گل نسا سکته کرد، با مرکز اورژانس بندرعباس تماس گرفتیم. آمبولانس را به سرعت فرستادند و ماشین راه افتاد. من و مامان و فاطی هم پشت سرشان راه افتادیم. اعلام کردند باید به بیمارستان صاحب الزمان ِ سپاه مراجعه کنیم. پرسیدیم امکان تصمیم گیری برای ما وجود ندارد؟ گفتند نه قانون اراده می کند که بیماری در وضعیت بی بی ، با آن میزان صدمه ای که به سبب سکته ی مغزی دیده، باید فورا به نزدیک ترین مرکز درمانی منتقل شود. این استدلالشان بود. ما هم گفتیم چشم. توی بیمارستان صاحب الزمان ولی، پزشک و دست اندرکاران بخش اورژانس داستان دیگری داشتند. می گفتند اورژانس این حق را ندارد که هماهنگ نشده عمل کند. یعنی باید پیشتر از آنها می پرسیده اصلا آیا امکان پذیرش همچو بیماری را دارند یا خیر. کم کم موضوع بیخ پیدا می کرد. پزشک سرپرست آمبولانس می خواست سریع تر بیمارش را تحویل بدهد. پزشک بخش اورژانس زیر بار نمی رفت. می گفت بیمار باید به آی سی یو منتقل شود و در حال حاضر امکان پذیرش این بیمار برای بخش آی سی یو ِ بیمارستان صاحب الزمان امکان پذیر نیست. پزشک آمبولانس چانه می زد، پزشک اورژانس هم. توی همین جدل ها بود که از پشت قاب اکسیژنی که به دهان بی بی وصل بود آن حفره را دیدم. پیرزنی بود در حال موت. با صورتی که از شدت سفیدی در حال محو شدن بود. و دهانی باز. دهانی که از شدت دردی موهوم باز شده بود، و حالا دیگر حتی توان بستن دهان را نداشت انگار که این دهان باز مانده بود برای خارج شدن چیزی از درون بدنش، بدن نحیف، بدن بسیار بسیار نحیفش. مامان مثل آدمی که تیر خورده باشد مبهوت دعوای دو پزشک بود. اینجوری بود که ناگهان من و فاطی برخلاف تمام قواعد متانت و بردباری جفنگی که باهاش بزرگ شده ایم، شروع کردیم  به فریاد زدن. بی بی  داشت می مرد. من هر آنچه می دانستم راجع به اقدامات حقوقی و قانونی در صورت صدمه به بیمار  به خاطر کوتاهی بیمارستان، سر هم کردم که البته چیز زیادی هم نبود و همین طور راجع به کوتاهی اورژانس در هماهنگی با بیمارستان، یعنی هر آنچه به ذهنمان می رسید می گفتیم. من و فاطی حتی مجبور شدیم برویم دفتر رییس بیمارستان و مقداری هم برای ایشان شعر بخوانیم...
ولی چیزی که بعد این قضیه اتفاق افتاد شبیه معجزه ی دیرهنگامی بود که امیدواری پدید نمی آورد ولی از آن حالت توهین آمیز ِ افتادن مادری پیر، مادری فرتوت و در حال مرگ، روی یک برانکارد ِ کثیف، در ورودی یک بیمارستان، به حال خودش، خیلی بهتر بود. در شان بی بی گل نسا نبود. در تمام زندگی سختش هرگز زنی نبود که اینجور دردمند و ناتوان و در حال غوطه خوردن در ادرار و مدفوع رها شود. چون آدم های پیر ِ در حال مرگ، مطلقا بی اهمیت نیستند. در شان بی بی گل نسا نبود و در شان هیچ انسان دیگری هم نبود که در ناتوانی رها شود. اگرچه بی بی بعد از ظهر همان روز مرد، ولی مردنش توی بخش آی سی یو اتفاق افتاد در حالی که تمییز بود. مثل همیشه اش.
از خودم می پرسم اگه من و فاطی وسط آن گیس و گیس کشی ِ مزخرف ِ از سر ِ بی دردی، اسم تنظیم شکایت و جار و جنجال های قانونی را نمی بردیم یا پیش رییس بیمارستان هوار نمی زدیم، تا کی آن دعوای مسخره ی ادامه پیدا می کرد؟

دکتر لوایی، استاد متون تفسیری و صرف و نحو عربی م، چند سال پیش به ماها هشدار داد که وقتی توی بیمارستان های بندرعباس قرار است به شما یا عزیزانتان دارویی تزریق شود، قبل از تزریق و یا استفاده از دارو، حتما، خودتان شخصا، اسم دارو را با نسخه ی پزشکتان مقایسه کنید. می گفت این کار را برای اطمینان خاطر انجام ندهید بلکه برای زنده ماندن بکنید. گویا پزشکی، به خانم ایشان دارویی تجویز کرده بود که باعث غلیظ شدن خون می شده. ولی داروخانه ی بیمارستان دقیقا دارویی بهشان داده که باعث رقیق شدن خون می شده، و از قضا رقیق شدن خون به شهادت پزشک ِ خانم لوایی، برای ایشان کشنده بوده.
خانم لوایی البته، شکر خدا سالمند. منتهی فقط به همت بخت و اقبال. برای کسانی که این بخت و اقبال را ندارند داستان های تراژیک زیادی اتفاق می افتد که مردن، فقط یکی از آنهاست. حتی گاهی آسان ترین ِ آنها.

روزی که ملیحه سر کلاس تاریخ ادبیات، فشارش افتاد و کف ِ کلاس ولو شد، من و راضیه به عنوان همراه بیمار با آمبولانس به بیمارستان خلیج فارس رفیتم. ملیحه مشکلی نداشت. روی همین حساب توی بخش اورژانس موقتا بستری شد تا سرمی بهش وصل کنند و سر پا شود. من و راضیه سر به سرش می گذاشتیم و راجع به آبروریزی ِ توی کلاس ولو شدن براش سخنرانی می کردیم. روی تخت کناری ولی، پسری خوابیده بود که همراهی نداشت، با موتورش تصادف کرده بود و از یک وقتی به بعد شروع به عربده کشیدن کرد. چون کم کم درد داشت توی بدنش می پیچید و چیزی که براش اتفاق افتاده بود رنگ واقعیت می گرفت. پسر به خودش می پیچید و حالا صداش از ناله های خفیف اولیه اش به سمت فریاد کشیدن پیش می رفت. پرستار ریزه میزه ای کلافه سر رسید و ازش پرسید چرا داد می زند مگر نمی داند توی اورژانس است و مردم مریض دارند؟ پسر که بیشتر از هیجده سال نداشت و حالا خیلی واضح گریه هم می کرد گفت که پاهاش درد وحشتناکی دارد و بروند زنگ بزنند به برادرش تا بیاید به دادش برسد. پرستاره بهش گفت فکر کرده او بیکار است؟ که کلی مریض دارد و اینکه او عکس پاهاش را دیده و او هیچیش نیست و اینکه الکی داد و فریاد نکند چون مردم مریض دارند! بهش گفت ده دیقه ی دیگه دکتر میاید برگه ی مرخص شدنش را می نویسد و دیگه شلوغ نکند. پرستاره که رفت پسر شروع کرد هق هق کردن من ازش پرسیدم شماره ی برادرش چیست با گوشی من زنگ زد به برادرش گوشی از اشک هاش خیس شده بود به برادرش گفت ولش کرده اند و دارد می میرد. من و راضیه بهش دلداری دادیم گفتیم اینجا بیمارستان است و خیالش باید راحت باشد گفت پاهاش خیلی درد می کند و دوباره به ما هم گفت که دارد می میرد. پسر حدود ده دقیقه همان جور گریه کرد و نالید. پرستار اولی دوباره آمد و بهش گفت هیچیش نیست. پرستار دیگری هم آمد و بهش گفت دکتر می آید و اینقد داد نزند. و بلاخره وقتی دکتر رسید پرستار اولی هم همراهش بود. ناراحتیش را مخفی نمی کرد و مدام میگفت که پسر، خیلی بی فکر است و برای هیچی دارد سر و صدا می کند. منتهی دکتر که عکس رادیولوژی را دید اعلام کرد که هر دو پای پسرک دقیقا شکسته!
مشکل اینجا بود که پرستار حتی متاثر هم نشد. عذرخواهی که جای خود دارد....

امروز خبر مردن افسانه اکبری را خواندم. او را نمی شناختم و در جریان مرگش هم نبوده ام. ولی آدم هایی که داستان شان را اینجا نوشتم، همه شان با داستان افسانه، در یک چیز مشترک هستند.
در رها شدن. در بی ارزش بودن برای سیستمی که  با مالیات همان آدم ها کار می کند. در توهین به شان و منزلتی که به عنوان یک انسان داشته اند. در نادیده گرفته شدن، بدون اینکه از عواقب آن هراسی داشته باشند. منظورم هراس از قوانین نیست. منظورم هراس از عواقب انسانی  ِ چنین بی حرمتی هایی است. وگرنه همه ی ما می دانیم که مردم این استان تا چه اندازه نسبت به حقوق اولیه خودشان جاهل و سهل انگارند. لابد حالا همه می دانند در این استان از یک مادر مرده، از یک دختر مرده، یا زن مرده، آبی  گرم نمی شود. ولی موضوع عواقب انسانی این مسائل است. اینکه چطور این آدم ها درگیر اشتباهات و خطاها و سهل انگاری های دهستناکشان نمی شوند. توی داروخانه ای ایستاده بودم که مردی عصبانی و برافروخته وارد شد. شروع کرد به فریاد زدن و مدام نسخه اش را تکان می داد. داروی اشتباهی گرفته بود و تب بچه اش آنقدر بالا رفته بود که تشنج کرده بود. دکتر داروخانه استدلالش این بود که توی هر شغلی امکان یک درصد خطا هست. این توجیه وحشتناکی است. مثل استدلال ِ روابط عمومی ادارات دولتی است. همین قسم توجیهات است که باعث می شود تمام این داستان ها شکل بگیرد. اینکه همه جا امکان یک درصد خطا هست. نه راستش اینجا امکانش نیست. اینجا جایی است که مشخصا با جان آدم ها، با شان و حریم آدم ها، سر و کار دارد. اینجا جایی نیست که بشود درش خطا کرد و بعد بگویی اوپس!
افسانه اکبری مرده. هر دو پای نوجوانی هجده ساله، شکسته. بی بی من سکته ی مغزی کرده، خانم لوایی با رقیق شدن خونش خطر مرگ تهدیدش می کند، و یک بچه ی سه چهار ساله تشنج کرده و ممکن است اتفاقات مغزی خیلی ناجوری تا آخر عمر باهاش بماند. نه آقای دکتر، اینجا جایی نیست که تو حق خطا کردن داشته باشی...

    No comments: