نمی فهمم چطور به نظر تعداد زیادی از کسانی که می شناسم معلم بودن کار هیجان انگیز و قابل افتخاری نیست. من اینطوری فکر نمی کنم. سالهاست دوست دارم معلم باشم و همین هفته پیش شروع کردم به شرکت توی مصاحبه های مدارس غیرانتفاعی برای تدریس ادبیات فارسی. به نظرم یکی از موثرترین و کم هزینه ترین راه های اصلاح جامعه، آموزش است و این وسط، آموزش ادبیات به سبب ماهیت جهان شمول و انسانی اش، بیشتر از هر موضوع درسی دیگری می تواند قابلیت اصلاح یک جامعه آسیب دیده، غافل از خویشتن و مسئولیت ناپذیر را ایجاد کند.
توی دورانی که انگاری تعمدا این باور ترسناک مثل سمی مهلک بین ما پراکنده می شود که هر تلاشی در این مملکت برای اصلاح امور بیهوده است، آموزش به کودکان و نوجوانانی که خون تازه ای هستند توی رگ های ایران، به نظرم خارق العاده ترین و طبیعی ترین کاری است که می توانم درش سهمی داشته باشم.
این مملکت دینی به گردن من و نسل من ندارد. ماها بازمانده های یک انقلاب بودیم. با طوق های بیشماری از انکارها و توبیخ ها به گردن مان. روزهایی را در اینجا از سر گذراندیم که اگر به خودمان بود ترجیح می دادیم بمیریم و به چشم نبینیم شان. کودکی ها و خردسالی هایی که در جنگ و قحطی و در به دری طی شد. بعد نوجوانی هایی که در خودزنی ها و دروغ ها و پلشتی های بی شمار سیاسی و اجتماعی تکه پاره شد، در تناقض میان عقیده و عمل. در رسوایی هایی که رسوایی نبود، حریم های شکسته شخصی بود، و حریم هایی شخصی شده ای که شخصی نبود، حریم جمعی مان بود اما شخصی قلمداد شد.
ولی تاریخ این مملکت فرق دارد. آنچه بر این خاک گذشته و زخم هایی که به تنش نشسته به گردن من حق دارد. همه آنهایی که برای این خاک جنگیدند، تمام خون هایی که درتاریخ این مملکت به زمین ریخته شد، همه شان به گردن من حق دارند.
کسی برای ساختن این سرزمین نخواهد آمد. فقط خودمانیم. هیچ کس دیگری نیست. باید خودمان رتق و فتقش کنیم. نگذاریم اینجوری بماند. اینهمه تلخ و تاریک. لای اینهمه جهل و کینه. ما به تاریخ مان این را بدهکاریم.
من معلم ادبیات خواهم شد و اگر حتی به اندازه یکی از دانش آموزهام ایران جای بهتری برای زندگی شود، من دینم را به تاریخم پرداخته ام.
توی دورانی که انگاری تعمدا این باور ترسناک مثل سمی مهلک بین ما پراکنده می شود که هر تلاشی در این مملکت برای اصلاح امور بیهوده است، آموزش به کودکان و نوجوانانی که خون تازه ای هستند توی رگ های ایران، به نظرم خارق العاده ترین و طبیعی ترین کاری است که می توانم درش سهمی داشته باشم.
این مملکت دینی به گردن من و نسل من ندارد. ماها بازمانده های یک انقلاب بودیم. با طوق های بیشماری از انکارها و توبیخ ها به گردن مان. روزهایی را در اینجا از سر گذراندیم که اگر به خودمان بود ترجیح می دادیم بمیریم و به چشم نبینیم شان. کودکی ها و خردسالی هایی که در جنگ و قحطی و در به دری طی شد. بعد نوجوانی هایی که در خودزنی ها و دروغ ها و پلشتی های بی شمار سیاسی و اجتماعی تکه پاره شد، در تناقض میان عقیده و عمل. در رسوایی هایی که رسوایی نبود، حریم های شکسته شخصی بود، و حریم هایی شخصی شده ای که شخصی نبود، حریم جمعی مان بود اما شخصی قلمداد شد.
ولی تاریخ این مملکت فرق دارد. آنچه بر این خاک گذشته و زخم هایی که به تنش نشسته به گردن من حق دارد. همه آنهایی که برای این خاک جنگیدند، تمام خون هایی که درتاریخ این مملکت به زمین ریخته شد، همه شان به گردن من حق دارند.
کسی برای ساختن این سرزمین نخواهد آمد. فقط خودمانیم. هیچ کس دیگری نیست. باید خودمان رتق و فتقش کنیم. نگذاریم اینجوری بماند. اینهمه تلخ و تاریک. لای اینهمه جهل و کینه. ما به تاریخ مان این را بدهکاریم.
من معلم ادبیات خواهم شد و اگر حتی به اندازه یکی از دانش آموزهام ایران جای بهتری برای زندگی شود، من دینم را به تاریخم پرداخته ام.
No comments:
Post a Comment