Saturday, May 19, 2012

در آستانه ی چند سال قبل از سی سالگی

عمیقا نیاز دارم خودم باشم. بروم یک جایی بسازم مخصوص خودم. یک چیزی شبیه اکانت فیس بوک منظورم است. الان دنیام شبیه اکانت گوگل پلاسم است.
در زندگیم یک سری دایره هایی ساخته ام که دارم با هزار بدبختی مدیریت شان می کنم. آدم های رنگ و وارنگ. تنها هنرم این بوده که اینها را دسته بندی کنم. از هر دسته تعریف و انتظار مشخصی داشته باشم و یا براش کارکرد مشخصی پیدا کنم. یک گروهی هستند باهاشان ریشه های خونی داری. اینکه دقیقا این ریشه ها چی ها هستند یا مثلا چه خاصیتی برای تو یا آنها دارند مشخص نیست. توصیه هم شده که لازم نیست بهش فکر کنید، فقط سعی کنید این ریشه ها را بی قدر نکنید. می گوییم بله خوب، چشم.
یک گروهی هم هستند باهاشان خاطرات مشترک داری. از روزهای طفولیت، از زمانی که شاشو بوده ای تا همین حالاش، بعد این گروه، به نظرم ظالمانه ترین دایره زندگیت را می سازند. نمی توانی از ذهنیت شان فرار کنی. نمی توانی زندگی تازه و نویی را شروع کنی، نمی توانی شخص دیگری باشی فقط به لطف همین گروه. به لطف خاطرات باشکوه شان از تو. از روزهایی که حالا عقلت نمی رسیده یک کارهایی کرده ای، یک حرف هایی زده ای مثلا، یا یک تصویری از خودت ثبت کرده ای، حالا هی تا آخر زندگیت باید خاطرات مشترکتان را با هم مرور کنید. که در هر تجدید میثاقی، از روزهایی خبر بدهند که زور زده ای فراموش شان کنی. این گروه حکم وجدان آگاه را بازی می کنند.
یک گروهی هم هستند که دایره ویژه را تشکیل می دهند. دوستان. بعد اینها یکی از کارکردهای مهم شان بودن شان است فقط. باید در برابرشان متواضع و خویشتندار باشی.( یک جکی بود که شاید شما هم شنیده باشید، راجع به همین قضیه است، یکی مدت ها پیش برام اسمس کرده بود. از این اسمس های فورواردی بود ولی شبیه چیزهای فورواردی نبود یا اقلکم به نظر من نبود، مضمونش این بود که اعصاب، آن چیزی است که هیچ کس ندارد اما همه توقع دارند تو داشته باشی و توقع آن چیزی است که همه دارند اما انتظار دارند تو نداشته باشی، به نظرم دایره دوستی اللخصوص، بر یک چنین محوری می چرخد).
گروه های دیگری هم هستند/ بودند. همکارها، دوستان مجازی زندگیم، همکلاسی ها و قس مس...
به خودم قول داده ام اینطوری نمانم. اینهمه نباید سرم شلوغ باشد. خلوتش کنم. بچسبم به درسم. به مشقم. امشب به بهزاد هم گفتم. که بروم بنشینم یک گوشه ای بسیط شوم اصلا. بارم را سبک ببندم توی زندگی. اینهمه دایره دایره دایره، بعد دایره هایی با محدوده هایی مشترک، دایره هایی مجاور هم، دایره هایی در دل دایره های دیگر، خوب که چی؟  که وقتی پیر شدم فرتوت شدم نتوانم بنشینم روبروی خودم بگویم مسیر زندگی من چه بوده؟ که مثل جغد زل بزنم به دوربین؟ بگویم ها ؟! اصلا ندانم کی فرتوت شدم؟ کی پلاسیده شدم؟
یک فیلمی بود از این فیلم آبگوشتی ها، آمریکایی بود از آنها که یارو یکهو وسط فیلم متحول می شود، ولی از یک جهت هم فیلم بدی نبود، یک دیالوگ خیلی ترسناکی داشت، جایی بود توی فیلم که پیرمردی بر می گردد به جوان خام و غافل فیلم میگوید برای آدم های پیر، زمان گذشته وحال و آینده، در هم ادغام می شود، می شود یک کاسه، یک چیز. من واقعا نگران آن لحظه زندگیمم که ببینم تعریفم از زمان عوض شده و همین طور باور و اعتمادم به آن. به ثابت بودن اصولش و به قواعد و قوانین اش. اینجاست که می دانم می نشینم روبروی دوربین زل می زنم به عدسی زندگی و می گویم ها؟!
بعد کدام یکی از این دایره ها می آید مرا روشن می کند که چی شد چطور گذشت؟ که به چه احوالی سپریش کردم و توی کدام مسیر سوزاندمش. بهزاد می گوید جهنم باید یک چنین جایی باشد. جایی که آدم روبروی خودش قرار می گیرد و به خودش بدهکار می شود.
نمی خواهم آدم مهمی باشم. نمی خواهم کارهای مهمی بکنم. نمی خواهم دنیا را نجات بدهم بشریت را روشن کنم کله گنده شوم دعوتم کنند سخنرانی بکنم، که سه متر اسم با خودم اینور و آنور بکشم، یا ازم تجلیل کنند بروم تقدیرنامه بگیرم.
فقط می خواهم مسیرم را پیدا کنم. بدانم آلیس کدام سوراخم...

No comments: